مؤلف مجهول
92
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
« مىخواهد كه تو را ببيند . » « رئيس عرض كرد كه من دخترى ندارم . پادشاه گفت دارى بايد به روى و » « او را ببينى . » « پس خواجه ، رئيس بركه را برداشته بيرون آمد . او متفكر شد كه آيا » « مرا به كجا مىبرند ! من كه دخترى نداشتم ، مبادا كه ظاهر شود كه ديگريست ! » « چون به در حرم رسيد هر چند مىگويند كه به اندرون بيا ، او مىگفت كه مرا » « مىخواهيد كه به كشتن بدهيد ، من كه دخترى ندارم . ايشان گفتند كه دارى تو » « به اندرون بيا و نگاه كن اگر دختر تو نباشد كسى را با تو كارى نيست . » « القصه داخل حرم گرديد جمعى كنيزان را ديد كه ايستادهاند . رئيس » « بىچاره نظر از پشت پاى خود بر نمىداشت . پس آمد به خدمت دختر چون دختر » « را ديد نشناخت اما به چشم او گرم آمد و حرم شاه نيز آمد و سلام كرد و گفت » « كه اى پدر من رئيس بركه ؛ سر بالا كن كه در اين دنيا و آن دنيا پدر حقيقى » « خواهى بود و ما را نمىشناسى ! ما رفيق راه مكهء توايم : رئيس سر فرود آورد و » « خدمت كرد و زوجهء شاه فرمود كه اى پدر مىخواهم كه املاك مرا متصدى بوده » « داد و ستد نمائى و در هر جا ملكى كه بفروشند از براى من بخريد ؛ وكيل من » « بوده باشيد . و خلعت به رئيس بركه دادند و در آن وقت پادشاه داخل حرم » « گرديد . رئيس برخاست و سجده كرد . پادشاه گفت كه بارك اللّه اى رئيس ، خدمت » « بسيار درين راه به اهل حرم كردهاى روى تو سفيد . اين مرتبه آمدن به اصفهان » « مخصوص ديدن تو بود . و رئيس بركه ديگر سجده نمود دعا كرد و مقرر شد كه » « مالجهات پادشاهى را به نزد رئيس جمع نمايند و كلانتر و وزير و داروغه و غير » « آن مستأجران مال ديوان ؛ با رئيس مذكور است . و املاك وقفى غازان « 1 » پادشاه » « را ، رئيس مستولى « 2 » بوده باشد و خلعتى به رئيس بركه شفقت فرموده او را »
--> ( 1 ) - اصل : قازان . ( 2 ) - متولى مناسب است .